سيد محمد باقر برقعى

457

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دلى شوريده حال و پر ز احساس * تجلّىگاه رؤياهاى صادق دلى آكنده از نور محبّت * به جنگ تيرگيها گشته فائق هوادار نسيم و كوه و صحرا * رها از خويشتن سرمست و عاشق حقيقت را ز جان باشد پذيرا * شناسد قدر انسانهاى لايق لبالب از نشاط و شادمانى * نباشد جز به وصل دوست شائق بگيرد او به خود رنگ فدائى * شناسد مؤمنان را از منافق بپويد راه مردان خدا را * بگيرد دست ياران موافق « رها » در بزم گرم شاعران گفت * دلى مىخواهم از برگ شقايق دندان ياد بادا روزگارانى كه دندان داشتيم * در دهان خويش گوهرهاى تابان داشتيم گر نمىشد باز با دستانمان گاهى گره * غم نمىخورديم هرگز چونكه دندان داشتيم مىزديم از مهر لبخندى به روى دوستان * چهره‌اى مانند گلها شاد و خندان داشتيم پسته و بادام و فندق را شكستيم و شكست * قدر دُرهاى گرانسنگى كه ارزان داشتيم جسم و جان محفوظ بود از درد و رنج روزگار * گر براى حفظ دندان عهد و پيمان داشتيم حيف از آن رخشنده گوهرها كه آسان شد ز دست * ياد از آن دوران سرمستى كه سامان داشتيم آب شد در حسرت دندان تن و در دل مدام * آرزوى خوردن يك‌لقمهء نان داشتيم گفت پيغمبر به يارانش عليكم بالسّواك * كاش بر اين گفتهء جانبخش ايمان داشتيم نعمتى بالاتر از دندان نمىباشد « رها » * كاشكى مانند جان ما قدر دندان داشتيم بذر عشق بذر سبز عشق مىكاريم ما * خون زابر ديده مىباريم ما از زبان لاله‌هاى آتشين * حرفهاى گفتنى داريم ما سرخوشيم از نرگس چشمان يار * در حقيقت مست هشياريم ما